أبو المكارم محمود بن أبي المكارم حسنى واعظ

7

دقائق التأويل و حقائق التنزيل ( فارسى )

و به اين وجه « فاء نسق » 241 حذف كرده است . جوابهاء ديگر گفته‌اند . ما برين اقتصار 242 كرديم كى اين بهترين جوابهاست 243 . « وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ » و ما ترا به پاكى و بىعيبى ياذ مىكنيم و آن قول « سبحان الله و بحمده » 244 است ، و اين نماز خلق غير انسانست و . . . آن 245 ايشانرا روزى مىدهند ؛ و گفته‌اند : « نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ » يعنى : ما بأمر تو نماز مىكنيم ؛ و « تسبيح » بمعنى تنزيه و نماز مستعملست ، و نماز را ازين جهت « سبحه » گويند . « وَ نُقَدِّسُ لَكَ » و تنزيه مىگوئيم ترا ؛ و « لام » ، لام صله است . « إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ » من مىدانم آنچ شما نمىدانيد 246 از خلافت او در زمين و وجه مصلحت آن ؛ و گفته‌اند : من ميدانم كى از ذريّت او ، در زمين ، انبيا و أوصيا و مؤمنان ظاهر شوند ؛ و گفته‌اند : من ميدانم كى مؤمنان ذريّت او گناه كنند و من ايشانرا بيامرزم . و روايت كرده‌اند كى عمر خطّاب از طلحه 247 و زبير 248 و كعب 249 و سلمان 250 سؤال كرد كى : « خليفه » در امت كيست ؟ 251 طلحه و زبير گفتند : نمىدانيم . سلمان گفت : « خليفه » كسى بوذ كى با رعيّت 252 عدل كنذ و سويّت 253 در قسمت ميان ايشان نگاه دارذ و شفقت 254 او در حقّ خلق چون شفقت او بوذ بر اهل خوذ و حكم بكتاب خذاى - تعالى - كنذ . كعب گفت : من ندانستم كى درين مجلس كسى بوذ غير از من كى دانذ كى « خليفه » در ملك كيست ، اما خذاى - عزّ و جلّ - 255 دل سلمان پر از علم و حكمت و عدل كرده است ؛ و روايت كرده‌اند كى عمر سلمان را گفت : من ملكم يا خليفه ؟ سلمان گفت : اگر تو يك درم سيم از مسلمانان بستاني و به غير حق صرف كنى تو ملك باشى نه خليفه . عمر متغيّر شذ ؛ و اين دو روايت 256 ثعلبى در تفسير 257 نقل كرده است . چون . . . . . . چنين بوذ 258 انصاف ( 9 ) آنست كى [ عمر ] و غير 259 عمر بجاء خوذ بوذ كى اين صفات در خود نديذ 260 . كجا روا بوذ 261 كى خليفهء رسول - صلّى اللّه عليه و آله - فدك از فاطمه - عليها السّلم - بستانذ و هر روز بيست درم و دو گوسفند بر مصالح خوذ صرف كنذ و دوازده هزار به دختر خوذ دهذ و دختر زادگان رسول را ضايع بگذارذ ؟ 262 تغيّر عمر ازين بوذ . ثعلبى در تفسير نقل كرده است كى : معويه چون بر منبر بوذى ، گفتى : اى مردم ! خلافت نه جمع كردن مال و تفرقه كردن 263 آنست ، بلك خلافت عمل كردن به حق و حكم كردن بعدلست و مؤاخذت كردن مردم بأمر خذاى - عزّ و جلّ . مخالف و موافق متّفق‌اند كى عمر خطّاب حكمهاء ناحق بسيار كرد ، و